![]() |
![]() |
|
|
مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز
ور نه در مجلس رندان خبري نيست كه نيست
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 8:59 توسط الهام |
|
|
الهی به مستان ميخانهات؛ به عقل آفرينان ديوانهات الهي به آنانکه در تو گُمند؛ نهان از دل وديدة مردمند به درياکش لُجّة کبريا ؛ که آمد به شأنش فرود إنّما به دُرّي که عرش است او را صدف؛ به ساقي کوثر ، به شاه نجف به نور دل صبح خيزان عشق؛ ز شادي به اندُه گريزان عشق به آن دل پرستان بي پا وسر؛ به شادي فروشان بي شور وشر به رندان سر مست آگاه دل؛ که هرگز نرفتند جز راه دل به مستان افتاده در پاي خُم؛ به مخمور با مرگ در اشتُلم به شام غريبان به جام صبوح؛ کز ايشانْست شام سحر را فتوح کز آن خوبرو چشم بد دور باد؛ غلط دور گفتم که خود کور باد که خاکم گِل از آب انگور کن؛ سراپاي من آتش طور کن خدا را به جان خراباتيان؛ کزين تهمتِ هستيم وارهان به ميخانة وحدتم راه ده؛ دل زنده وجان آگاه ده که از کثرت خلق تنگ آمدم؛ به هر سو شدم سر به سنگ آمدم مِئي ده که چون ريزيش در سبو؛ برآرد سبو از دل آواز هو از آن مي که در دل چو منزل کند؛ بدن را فروزانتر از دل کند از آن مي که چون عکسش افتد به باغ؛ کند غنچه را گوهر شب چراغ از آن مي که چون عکس بر لب زند؛ لب شيشه تبخاله از تب زند از آن مي که گر شب ببيند به خواب؛ به شب سر زند از دلِ آفتاب از آن مي که گر عکسش افتد به جان؛ تواند در آن ديد حق را عيان از آن مي که چون ريزيش در سبو؛ همه «قُل هو الله» آيد از او از آن مي که در خم چو گيرد قرار؛ برآرد ز خود آتشي چون چنار مئي صاف ز آلودگي بشر؛ مبدّل به خير اندر او جمله شر مئي معني افروز و صورت گداز ؛ مئي گشته معجون راز ونياز مئي از مني وتوئي گشته پاک؛ شود خون فتد قطرهاي گر به خاک به يک قطره آبم ز سر در گذشت؛ به يک آه بيمار ما درگذشت چشي گر از آن باده کوکو زني ؛ شدي چون از آن مست هوهو زني دماغم ز ميخانه بوئي شنيد؛ حذر کن که ديوانه هوئي شنيد بگيريد زنجيرم اي دوستان؛ که پيلم کند ياد هندوستان دماغم پريشان شد از بوي مي؛ فرو نايدم سر به کاوس وکي پريشان دماغيم ساقي کجاست؟؛ شراب ز شب مانده باقي کجاست؟ بزن هر قدر خواهيم پا به سر؛ سر مست از پا ندارد خبر مئي را که باشد در او اين صفت؛ نباشد بغير از مي معرفت تو در حلقة مي پرستان درآ؛ که چيزي نبيني بغير از خدا کني خاک ميخانه گر توتيا؛ ببيني خدا را به چشم خدا به ميخانه آ وصفا را ببين؛ مبين خويش را و خدا را ببين |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 21:44 توسط الهام |
|
|
در نمازم خم ابروي تو با ياد آمد ... حالتي رفت که محراب به فرياد آمد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 0:4 توسط الهام |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم آبان 1387ساعت 23:32 توسط الهام |
|
به یاد تو
بیا...بیا تا من و تو شهر لاشخورها بگذریم از دیار من و تو برویم گذر نامه کشور بی نشانی گیریم آنجا که ساعت نمی سازند و دقیقه را نمی فروشند آنجا که خضر سعادت ازل و ابد را به هم دوخته آنجاکه بر عدد انگشت نمی نهند و خاک به زر نمی دهند آنجا که نفس به شمار در نیاید و ازل تا ابد یک نفس بیش نباشد تا ... تو من باشی و ... من تو ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم آبان 1387ساعت 23:4 توسط الهام |
|
|
بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست مثل عکس رخ مهتاب که افتاده درآب در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست آسمان باقفس تنگ چه فرقی دارد بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست بی توهرلحظه مرا بیم فرو ریختن است مثل شهری که بروی گسل زلزله هاست باز می پرسمت ازمسئله دوری وعشق وسکوت توجواب همه ی مسئله هاست...!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 20:25 توسط الهام |
|
|
سايت فارسي سلسله نعمت الهي
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 22:3 توسط الهام |
|
بیگاه شد بیگاه شد خورشید اندر چاه شد خورشید جان عاشقان در خلوت الله شد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 12:13 توسط الهام |
|
|
صوفی وقتی می خواهد عشق خود را به وجود مطلق ابراز کند به دو نکتۀ مهم باید توجه داشته باشد : نخست وجود مطلق را در دل واندیشۀ خود جای دهد و همۀ اوقات مراقب و متوجّه و به یادش باشد . در ثانی برای اثبات عشق خود به آن وجود مطلق به همۀ موجودات که پرتوی از حق دارند ، عشق بورزد و به خلق خدا خدمت و محبت کند . این کوشش اگر از روی صدق باشد ، موجبات نزدیکی صوفی را به وجود مطلق فراهم می کند . توصیــه می شود به جـای ادّعای درویشی و صوفــی شدن اعلام کنید در مکتب تصوّف ثبت نام کرده و تلاش می کنید به عنایت حق رهرو صادق این طریق باشید . از هزاران اندکی زین صوفیند.... باقیان در دولت او می زیند. ( مولوی ) تو پنداری که رندی در خرابات.... خرابـــاتی شــدن هیهـات هیهـات. (شیخ محمود شبستری ) این نه کعبه است که بی پا وسرآیی به طواف.... وین نه مسجد که درآن بی ادب آیی به خروش. این خـرابات مغـــان است و درآن مستــاننــد.... از دم صبــح ازل تــا بــه قیــامت مـــدهــــوش. ( خواجه عصمت بخارایی ) برگرفته از سایت سلسله نعنت الهی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 11:18 توسط الهام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نرد عشقي زديم و برد حريف
رخ شطرنج دوست را ماتيم |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1387 آبان 1387 مهر 1387 |
| پیوندها |
|
هنگامه ها نور بخش جان راوي نور شراب نور كشكول نور ششدر حيرت سراي درويش مريد نور هو الله انديشه ها و افكار مولانا عرفان مدرن دل مجنون ملنگ علي آدم گريز هم صدا يقين بايه بايه خوشنويسي لي لي |
|
RSS
|